انجمن های گفتگو ایران تراک

 


 


بازگشت   انجمن های گفتگو ایران تراک > IranTrack.com | Art & Pictures > سینما > بیوگرافی هنرمندان

پاسخ
 
LinkBack ابزارهاي تاپیک نحوه نمايش
قدیمی 10-31-2007   #1 (لینک این پست)
مدیریت کل سایت
 
آواتار foadunique
 
تاريخ عضويت: Sep 2007
محل سكونت: زاهدان
پست ها: 5,135
تشکرها (از دیگران): 1,078
تشکر شده 3,632 بار در 1,571 پست
Activity Longevity
8/20 20/20
Today پست ها
5/5 sssss5135
ارسال پيغام Yahoo به foadunique
Cool بیوگرافی خوانندگان . هنر پیشگان . بازیگران . کارگردانان و ......

همه چيز درباره يانگوم (بازيگر سريال جواهري در قصر )



لی یانگ ا متولد 31 ژانویه 1971 در سئول هنرمند معروف کره جنوبی است که طرفداران زیادی در کشورهای مختلف دارد مخصوصا در شرق و کشورهای جنوبی آسیا .

زمانی که به عنوان مدل در تلویزیون ظاهر شد لقب بانوی اکسیژن را کسب کرد . در سال های اخیر او به عنوان دختر
دوست داشتنی و به خاطر چهره فرشته گونه اش قلب خیلی از طرفدارن را تسخیر کرده است . محبوبیت او در کشورهای آسیای شرقی به خاطر ایفای نقش در درام محبوب کره ای در نقش یانگوم بسیار افزايش يافت.

این درام آن قدر موفق بود که بسیاری از کشورها پس از پایان مجموعه آن را دوباره به صورت خلاصه پخش کردند .

در هنگ کنگ زمان پخش قسمت آخر سریال نصف جمعیت هنگ کنگ در منزل بودند فقط برای تماشای این سریال !
در چین ميلیون ها بیننده سریال را میدیدند حتی اگر زمان پخش آن نصف شب بود . بعد از آن " لی یانگ ا " دعوت به بازدید از هنگ کنگ ، سنگاپور ، تایوان ،چین و ژاپن شد .

در 12 سال اخیر برای اولین بار ازدحام جمعیت شگفت انگیز بود . در چین مدرسه ای بعد از اهدای مدرک خلبانی به لی
نام خود را به مدرسه ابتدایی لی یانگ ا تغییر داد .

دومین خط هوایی کره جنوبی یعنی ایژیانا برای ترویج و تبلیخ این سریال چهار نقاشی از پرتره لی در سریال تهیه و در بدنه هواپیمایش به نمایش گذاشت .

او در زندگی نامه اش به نام " عهد لی یانگ" در سال 2006 راجع به این که چگونه بازیگر شده است صحبت کرد .

او به یاد آورد که چگونه همکاری اش با اندی لو در سال 1991 برای تبلیغ شکلات باعث ورود او به کار صحنه شد .

در سال 1995 لی تصمیم گرفت برای یادگیری اصول بازیگری به مدرسه حرفه ای برود . از آن پس او برنامه ایفای نقش در کاراکترهای مختلف را تغییر نداد . مانند کاراکترش در سریال جواهری در قصر ( یانگوم ) و بعد از آن نقش بسیار متفاوت در فیلم "همراهی با بانوی انتقام" .

او گفت چیزی که نمی خواهد هیچ وقت آن را از دست بدهد بازی از ته قلبش است . لی جایزه بهترین بازیگر زن را از جشنواره فیلم اژدهای آبی در سال 2005 و Beaksang Art Awards در سال 2006 برای فیلم "همراهی با بانوی انتقام"
به دست آورد .

در سال 2006 قراردادی دو ساله با کمپانی LG که کمپانی کره ای محصولات الکترونیکی است بست که مدل تبلیغاتی برای تمام محصولات الکترونیکی LG باشد . ضمن بستن این قراردادها او تورهایی ترویجی را به کشورهای آسیایی برگزار خواهد کرد .
__________________

alarm important
قانون جدید :
دوستان علاقه مند به مدیریت حتما باید تعداد پستهایشان بالای 400 باشد .
صفحه کلید فارسی
دوستانی که دارای خط ای دی اس ال هستند و توانایی مدیریت در بخشهای مختلف سایت را دارند از طریق پیام خصوصی اطلاع دهند.ضمنا تعداد پستها ملاک گزینش است
foadunique آفلاین است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiFurl this Post!
پاسخ با نقل قول

فروشگاه اینترنتی خریدنی دات کام
قدیمی 10-31-2007   #2 (لینک این پست)
مدیریت کل سایت
 
آواتار foadunique
 
تاريخ عضويت: Sep 2007
محل سكونت: زاهدان
پست ها: 5,135
تشکرها (از دیگران): 1,078
تشکر شده 3,632 بار در 1,571 پست
Activity Longevity
8/20 20/20
Today پست ها
5/5 sssss5135
ارسال پيغام Yahoo به foadunique
Wink همه چيز درباره Al Pacino / آل پاچينو

همه چيز درباره Al Pacino / آل پاچينو

همه چيز درباره Al Pacino


آل پاچينو در يك نگاه :

نام واقعي : آلفردو جیمز پاچینو (Alfredo James Pacino)
معروف به : ساني (Sonny) ، آل
حرفه : بازيگر ، كارگردان ، نويسنده
تاريخ تولد : ۲۵ آوریل ۱۹۴۰
محل تولد : نيو يورك (New York, NY, USA)
تحصيلات : ترك تحصيل از دبيرستان هنرهاي نمايشي ، تحصيل كرده در استوديوهاي Actors Studio و Herbert Berghof Studio ، هر دو در نيو يورك
پدر : سالواتور پاچینو
مادر : رز پاچینو
معشوقه : بورلي دي آنجلو (Beverly D'Angelo)
فرزند : جولي (Julie Marie)- آنتون (Anton) - اليويا (Olivia)
قد : 170 سانتيمتر
رنگ مورد علاقه : مشكي
هنرپيشه زن مورد علاقه : Julie Christie


زندگي نامه

آلفردو جیمز پاچینو در 25 آپریل 1940در نیویورک سیتی (New York City) محله هارلم شرقی (East Harlem) از پدر و مادری ایتالیایی به دنیا آمد. پدرش سالواتور پاچینو (زاده شهر کورلئونه) کارمند شرکت بیمه و مادرش رز پاچینو (دارای نژاد امریکایی-ایتالیایی) خانه دار بود و پدربرزگ و مادربزرگ او در اصل اهل سیسیلی بوده‌اند.
او تنها فرزند خانواده بود ، پدر ومادرش هنگامیکه تنها 2 سال داشت از هم جدا شدند و او و مادرش به همراه پدربزرگ و مادر بزرگش به محله فقیر نشین برونکس زو (Bronx Zoo) نقل مکان کردند.
آلفردوی کوچک بچه بسیار حساسی بود و والدین مادرش چنان از اوحمایت و مراقبت می کردند که او تا سن 7 سالگی حق بیرون رفتن از خانه را نداشت اما پس از 7 سالگی توانست همراه مادرش به سینما برود. او مجذوب هنر بازیگران شد.
در مدرسه شاگرد خیلی موفقی نبود اما همیشه در تمامی نمایش‌های مدرسه خوش می‌درخشید معلمانش متوجه استعداد خدادادی او شدند و غالبا از او می‌خواستند تا کتاب مقدس را با صدای بلند بخواند اما اینکار او را ارضا نمی‌کرد.
در سن 14 سالگی بعد از تماشای نمایشنامه‌ای از چخوف تصمیم گرفت وارد عرصه بازیگری شود و برای همین وارد دبیرستان هنرهای زیبا شد اما از آنجایی که بجز درس انگلیسی در هیچکدام از دروس موفقیتی به دست نیاورد درسن 17 سالگی دبیرستان را ترک کرد.
همانند بسیاری از بازیگران سینما شغلهای متفاوتی مانند پیغام رسان راهنمای سینما و سرایداری آپارتمان را تجربه کرد و در کنار آن به کلاسهای بازیگری می رفت و سپس به استودیوی هربرت برگف (Herbert Berghof) پیوست.
در سال 1961 به جرم حمل اسلحه غیر مجاز توقیف شد.
مادر او مشوق اصلی‌اش بود اما متاسفانه هنگامیکه 23 سال داشت مادرش را طی یک بیماری از دست داد و این ضریه سنگینی برای آل بود او تصمیم گرفت به خواسته مادرش جامه عمل بپوشاند و روزی بازیگر بزرگی شود.
از سال 1967 در نمایشهای ریز و درشت بسیاری ایفای نقش کرد از سال 1970 به بعد به نظر می‌رسید در کار خود پختگی لازم را یافته و استایل و سبک خود را پیدا کرده است اما او هنوز ستاره رسانه ها نشده بود.
ورود او به عرصه بازیگری را باید سال ۱۹۶۹ دانست. پاچینو در این سال در فيلم ناتالی و من بازی کرد و دو سال پس از آن نیز ایفای نقشی در وحشت در نیلی پارک را پذیرفت. اما بازی در این دو فیلم هرگز او را راضی نکرد تا اینکه فرانسیس فورد کاپولا تصمیم به ساخت یکی از شاهکارهای تاریخ سینما یعنی فیلم پدرخوانده گرفت، نقش «مایکل کورلئونه» به او واگذار شد. رابرت ردفورد و جک نیکلسون و رابرت دنيرو و ... جمعی دیگر از بازیگران معروف سینما مورد آزمایش قرار گرفتند اما کاپولا فقط پاچینو را انتخاب کرد. پاچینو در سال 1972 پس از ایفای نقش در فیلم پدر خوانده و بازی فوق العاده‌اش نامزد دریافت جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد شد که به آن نرسید.
بعد از آن سال با اتکا به بازی درخشان چشمان نافذ و صدای دلنشین‌اش تبدبل به یکی از هنرپیشه‌های موفق و پرکار سیما شد.
در سال ۱۹۷۳ او در فیلمهای مترسک و سرپیکو بازی کرد. در مترسک نقش آدمی سرگشته را داشت که در پی هویت خویش است و در سرپیکو نیز یک پاچینوی تمام عیار بود. وی در این فیلم نقش فرانک سرپیکو افسر پلیسی را بازی کرد که فساد افسران مافوق خود را افشا می‌کند. پاچینو در همان سال بار دیگر نامزد دریافت اسکار شد اما باز هم این جایزه نصیبش نشد. اما منتقدان، جایزه گلدن گلاب را به سبب بازی در سرپیکو به وی اهدا کردند.
از دیگر بازیهای چشمگیر پاچینو می‌توان به حضورش در فیلمهای پدرخوانده ۲ (۱۹۷۴)، بعد از ظهر سگی (۱۹۷۵) و عدالت برای همه (۱۹۷۹) اشاره کرد. پاچینو برای بازی در همه این فیلمها نامزد اسکار شد ولی مورد بی مهری اعضای اسکار قرار گرفت. او می‌گوید: «من برای اسکار بازی نمی‌کنم، چون بازیگری عشق من است، عشقی که هرگز نمی‌توانم رهایش کنم».
او برای بازی در فیلمهایی چون کرایمر علیه کرایمر (۱۹۷۹)، اینک آخرالزمان، متولد چهارم جولای (۱۹۸۹) برای بازی دعوت شد ولی او قبول نکرد.هنگامی که کاپولا برای فیلم اینک آخرالزمان او را دعوت کرد، پاچینو در یک جمله پاسخ منفی به او داد: «من با تو به جنگ نخواهم آمد».


دهه ۹۰ را برای باید دهه نوینی برای پاچینو دانست، زیرا او که پس از بازی در فیلم انقلاب (۱۹۸۵) مبتلا به ذات الریه شده و مدت چهار سال نیز از عالم سینما دور مانده بود در فیلم دریای عشق (۱۹۸۹) بار دیگر خوش درخشید. از فیلمهای معروف او در این دهه می‌توان به دیک تریسی، پدرخوانده ۳ (۱۹۹۰)، فرانکی و جانی (۱۹۹۱)، گلن گری گلنراس (۱۹۹۲)، راه کارلیتو (۱۹۹۳)، التهاب (۱۹۹۵)، تالار شهر (۱۹۹۶)، وکیل مدافع شیطان، دنی براسکو (۱۹۹۷) و خودی (۱۹۹۸) اشاره کرد. اما برترین فیلم او در این دهه، بوی خوش زن در سال ۱۹۹۲ می‌باشد که جایزه اسکار را برایش به ارمغان آورد. او در این فیلم ایفاگر نقش مرد نابینایی بود که عشق به همنوع را به بهترین شکل ممکن بیان می‌کند. علاوه بر جایزه اسکار، جایزه گلدن گلاب نیز برای این فیلم از سوی منتقدان، به او اعطا شد. زمانی که نقش شیطان را در فیلم وکیل مدافع شیطان (۱۹۹۷) را ایفا کرد، همه بزرگان، نامداران و تماشاگران سینما و مردم عادی او را نابغه خواندند.
در سال ۱۹۹۶ از سوی انجمن گوتام جایزه ویژه یک عمر فعالیت هنری نصیبش شد و پس از آن نیز از سوی فستیوال بین المللی فیلم سن سباستین اسپانيا، جایزه مشابهی به او اهدا شد. او در سال ۲۰۰۲ در فیلم بی خوابی نقش یک کاراگاه را بازی کرد که در تعقیب یک قاتل حرفه‌ای است. تاجر ونیزی (۲۰۰۴) را باید بهترین فیلم او از سال ۲۰۰۰ به بعد دانست.
کمتر بازیگری در سینمای جهان می‌توان سراغ گرفت که نظیر پاچینو قدرت بازی با چشم را داشته باشد. چشمان پاچینو قدرت صحبت کردن با مخاطب را دارد و می‌توان برق خاصی را در دیدگان وی احساس کرد. این یکی از امتیازات منحصر به فرد او است و فیلم پدرخوانده ۲ اوج بازی وی با چشمهایش به شمار می‌رود.
پاچینو در بازیگری دارای سبک ویژه‌ای است و به واقع سرشار از استعداد است و به خوبی می‌تواند ایفاگر هر نقشی باشد. نکته برجسته در بیشتر بازیهای او این است که مخاطب را با خود همراه می‌سازد. فرانسیس فورد کاپولا درباره او می‌گوید: «اگر کارگردان نمی‌شدم دوست داشتم یک پاچینو بودم». صدای گرم و دلنشین او در بازی به پاچینو کمک فراوانی می‌کند، گویی اعضای بدنش همه هنگام بازی واقعاً بازیگر هستند.
در میان ستاره‌های هالیوود، بازیگران انگشت شماری چون مارلون براندو را می‌توان یافت که صدایی مانند او داشته باشند.
او سالهای سال با دوست دخترش آنجلو زندگی کرد که حاصل آن دو فرزند دوقلو (Anton & Olivia) است.


پاچینو هرگز ازدواج نکرده اما دارای دخترخوانده‌ای به نام جولی است که مادرش یک معلم تئاتر بوده و پاچینو علاقه زیادی به او دارد.
آل پاچینو در زندگی شخصی خود چیزی برای مخفی کردن ندارد و شاید به همین دلیل نزد مطبوعات و روزنامه نگاران از محبوبیت ویژه‌ای برخوردار است. او انسانی وارسته و درستکار است که همواره تلاش دارد به همنوعان خود، آن هم به هر شکل ممکن کمک نماید و همین موضوع سبب شده تا وی دوست داشتنی باشد.



آل پاچينو به همراه دخرش جولي

جزئيات زندگي پاچينو

پاچینو دارای صدایي گرم و عمیق است که بر اثر کشیدن سیگار کمی خش دار شده است.

او معمولا نقش مردهای قدرتمند و بانفوذ را بازی می‌کند.

تهیه کنندگان پدرخوانده ابتدا گفتند : آن مرد کوتوله ،پاچینو، بدرد نقش مایکل کورلئونه نمی‌خورد!

از سال 1994 اعتیاد روزی دو پاکت سیگار خود را برای حفظ صدایش ترک کرد اکنون او فقط گاهی از سیگار گیاهی استفاده می‌کند.

او به اپرا و آثار شکسپیر علاقمند است.

از سال 2002 به بعد دستمزد پاچینو به بیش از 10 میلیون دلار رسید.

جز یکی از معدود بازیگران سینماست که هرگز ازدواج نکرده است.

او 8 بار نامزد دريافت اسكار شد كه تنها يك بار موفق به كسب آن شد.

او اولین اسکار خود را پس از گذشت 20 سال از اولین نامزدی اسکارش گرفت.

او در کانال 4 انگلیس عنوان بهترین بازیگر تاریخ سینما را به خود اختصاص داد.

او تنها بازیگری بود که در نظرسنجی سایت IMDB هم در بهترین فیلم (پدر خوانده) و هم بدترین فیلم (گیگلی) در يك زمان حضور داشته است!

او پسر خوانده بازیگر و آرایشگر (گریمور) معروف Katherin Kovin-Pacino است.

او رل مایکل کورلئونه را در گیم پدرخوانده رد کرد.

از زبان خودش‌:

«مشکل من این است که نمی‌توانم منظورم را بیان کنم شما باید 50 سال با من زندگی کنید تا احساس کنید من چه مي‌گویم».

«من خیلی خوش شانس بودم، افرادی مانند کاپولا فیلم می‌سازند و من این اقبال را پیدا می‌کنم».

«من خیلی خجالتی بودم اما تنها نور صحنه مرا وادار کرد تا بر این ضعفم غلبه کنم».


جوایز






• ۱۹۷۲ - نامزد جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد - پدرخوانده
• ۱۹۷۳ - نامزد جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد - سرپیکو
• ۱۹۷۴ - نامزد جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد - پدرخوانده ۲
• ۱۹۷۵ - نامزد جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد - بعدازظهر سگی
• ۱۹۷۹ - نامزد جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد - عدالت برای همه
• ۱۹۹۰ - نامزد جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد - دیک تریسی
• ۱۹۹۲ - نامزد جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد - گلن گری گلنراس
• ۱۹۹۲ - برنده جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد - بوی خوش زن


درآمد

S1m0ne (2002) $11,000,000
The Godfather: Part III (1990) $5,000,000
...And Justice for All (1979) $1,000,000
The Godfather: Part II (1974) $500,000 and 10% of the gross after break-even
The Godfather (1972) $35,000

پاچينو براي فيلم پدرخوانده 3 تقاضاي 7 ميليون دلار كرد، اين كار كاپولا را خيلي خشمگين كرد به حدي كه تهديد كرد فيلنامه را عوض كند و داستان را بعد از تشييع جنازه مايكل كورلئونه ادامه بدهد به همين دليل پاچينو قبول كرد به 5 ميليون دلار راضي شود.


__________________

alarm important
قانون جدید :
دوستان علاقه مند به مدیریت حتما باید تعداد پستهایشان بالای 400 باشد .
صفحه کلید فارسی
دوستانی که دارای خط ای دی اس ال هستند و توانایی مدیریت در بخشهای مختلف سایت را دارند از طریق پیام خصوصی اطلاع دهند.ضمنا تعداد پستها ملاک گزینش است
foadunique آفلاین است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiFurl this Post!
پاسخ با نقل قول
قدیمی 10-31-2007   #3 (لینک این پست)
مدیریت کل سایت
 
آواتار foadunique
 
تاريخ عضويت: Sep 2007
محل سكونت: زاهدان
پست ها: 5,135
تشکرها (از دیگران): 1,078
تشکر شده 3,632 بار در 1,571 پست
Activity Longevity
8/20 20/20
Today پست ها
5/5 sssss5135
ارسال پيغام Yahoo به foadunique
Cool همه چیز درباره ی کوتا

همه چیز درباره ی کوتا ، کوچولوی باهوش و دوست داشتنی --- Dakota Fanning
بعضی ها مثل خودم نظر دارند که باید والدین ای نوع کودکان محاکمه بشوند البته شاید این برای شما تعجب آور باشد اما سوئ استفاده در تصمیم گیری آینده کودکان همانند "کریستوفرکالکی" هم در امریکا جرم هست و هم تاثیر بسیار منفی در روحیات و نوع بزرگ شدنشان می گذارد "بهرحال آرزو داشتم فرزندی همانند او داشتم"



نامش را هر چه می خواهید بگذارید شانس یا سرنوشت، اما هر چه باشد داکوتا فنینگ اکنون در 12 سالگی چندین فیلم بلند سینمایی بازی کرده و از مشهورترین و محبوب ترین بازیگران فعلی سینمای آمریکاست. او یک مکالی کالکین یا اشلی و مری کیت اولسن دیگر نیست که با بالا رفتن سن اش کنار گذاشته شود، او یک جودی فاستر یا درو باریمور است که آینده درخشان و کارنامه ای پربار در انتظار اوست.



هانا داکوتا فنینگ از والدینی اسکاندیناوی تبار در فوریه ١٩٩٤ در کانیرز جورجیا متولد شد. او در خردسالی بسیار پر تحرک بود و اغلب سعی داشت تا رفتار بزرگسالان را تقلید کند. داکوتا با گذاشتن مقداری پارچه در زیر لباسش نقش مادری آبستن و خواهرش الی نیز نقش دختر وی را بازی می کرد. از این رو والدین اش او را به یک مرکز نمایشی مخصوص کودکان فرستادند، جایی که بچه ها تمرین می کردند تا در پایان هفته نمایشی را در برابر والدین شان اجرا کنند. گردانندگان این مرکز خیلی زود به والدین داکوتا توصیه کردند تا او را به یک کارگزار بسپارند، چون به استعداد بازیگری وی ایمان آورده بودند. خانواده فنینگ رنج سفری طولانی از جورجیا به لس آنجلس را بر خود هموار کردند و شش هفته در جستجوی کارگزار به هر دری زدند، اما فرجام این جستجو خوش بود و داکوتا از میان خیل کودکان بسیار برگزیده شد تا نقشی در یک آگهی تبلیغاتی پودر لباس شویی بازی کند. خانواده فنینگ بعد از این تجربه موفق تصمیم گرفتند تا به لس آنجلس اثاث کشی کنند. سپس داکوتا قراردادی با یک موسسه کارگزاری حرفه ای منعقد کرد و خیلی زود نقشی در دو فیلم سینمایی به نام گربه های نر و Father Xmas به دست آورد .


اما موفقیت بزرگ در راه بود؛ نقش لوسی دایموند داوسن در فیلم من سام هستم که باعث شد تا جسی نلسن، کارگردان و دیگر عوامل فیلم از حضور ذهن و توانایی او شگفت زده شوند. حضور او در کنار شون پن و میشله فایفر در این فیلم سبب شد تا استعداد بازیگری وی تماشاگران را نیز به تحسین و تشویق وادار کرد.

داکوتا برای بازی در این فیلم اولین جوایزش را گرفت. ابتدا جایزه بهترین بازیگر خردسال از Young Artist Awardsو سپس ماهواره طلایی و انجمن منتقدان فیلم برودکست و بالاخره جایزه انجمن منتقدان لس آنجلس . داکوتا برای همین فیلم در هشت سالگی جوان ترین نامزد دریافت جایزه بهترین بازیگر زن نقش مکمل گیلد برای بازیگران نیز بود و در مراسم اهدای جایزه چون قدش به میکروفون نمی رسید، اورلاندو بلوم او را بغل کرد تا بتواند صحبت کند.



در سال ٢٠٠٢ داکوتا به نقش ابی گیل جنینگزدر فیلم به دام افتاده با چارلیز ترون همبازی شد و سپس نقش کودکی ریس ویترسپون را در آلاباما خانه عزیزم بازی کرد. اما شانس بازی در سریال ربوده شده به تهیه کنندگی استیون اسپیلبرگ او را تا حد بازیگر نقش اول پیش برد. داکوتا در این مینی سریال ده قسمتی نقش راوی/ کودکی را بازی می کرد که والدین اش بیگانگانی از کرات دیگر بودند. این نقش چالش زیادی برای او به همراه داشت، به خصوص در چند قسمت پایانی که نقش اصلی فیلم بر عهده او بود و داکوتا توانست به نحو درخشانی از پس آن برآید.

سال ٢٠٠٣ در کارنامه بازیگری داکوتا ، به دلیل حضورش در چند پروژه گران قیمت و موفق، سالی مهم به شمار می رود. ابتدا بازی در نقش سالی والدن در کنار مایک مه یرز در گربه کلاه پوش، سپس نقش لورین ری اسکلاین در دختران حومه شهر در کنار بریتانی مورفی و سرانجام صحبت کردن در نقش دوران کودکی کیم پرسوناژ اصلی انیمیشن Kim Possible: A Sitch in Time .



داکوتا در سال ٢٠٠٤ در تریلری خشن به نام مردی در آتش به کارگردانی تونی اسکات با دنزل واشنگتن همبازی شد . این فیلم ستایش منتقدان را برای داکوتا به ارمغان آورد و بالاخره امسال که در کارنامه بازیگری او از جهت تعداد فیلم ها و بازیگران نام آوری که در کنارشان ظاهر شده، سالی بس مهم به چشم می آید. ابتدا بازی در نه زندگی در کنار گلن کلوز، هالی هانتر، جو مانتنیا و ایان مک شین و سپس قایم موشک در کنار رابرت دنیرو و فمکه جانسن ، و دست آخر جنگ دنیاها که باعث شد تا باز در کنار اسپلیبرگ قرار بگیرد و با تام کروز همبازی شود. جنگ دنیاها هر چند نتوانست به شهرت او کمک چندانی بکند، اما افتتاحیه های موفق این فیلم در توکیو، فرانسه، لندن و نیویورک توسط تام کروز و داکوتا و همراهی ری چارلز در مراسم لوتوی جورجیا سبب شد تا منتقدین بار دیگر زبان به تحسین او بگشایند.





نگاهی به لیست جوایزی که داکوتا گرفته است ، خود به تنهایی نشان دهنده استعداد بازیگری اوست. داکوتا تاکنون موفق به گرفتن جایزه یوزپلنگ برنز از جشنواره لوکارنو(به طور مشترک) برای نه زندگی و جایزه بهترین بازیگر فیلم های ترسناک از ام.تی.وی آوارد شده و نامزد دریافت جوایز متعددی از Young Artist Awards، آکادمی فیلم های علمی تخیلی، ترسناک و فانتزی و انجمن متقدان فیلم برای ربوده شده، مردی در آتش و گربه کلاه پوش بوده است.

حضور وی در فیلم ها و رفتن اش از لوکیشنی به لوکیشن دیگر باعث شد تا وی نتواند به تحصیلات متعارف ادامه دهد. اما با وجود کار فشرده اش، همواره همراه معلمی خصوصی و مادرش در صحنه فیلمبرداری حاضر می شود و در طول روز حداقل چهار ساعت به درس خواندن می پردازد، و صد البته که فیلم هم زیاد می بیند . فیلم های محبوب او بربادرفته، تایپتانیک و مگنولیاهای فولادی هستند. داکوتا عشق زیادی به اسب سواری و مطالعه هم دارد و پس از بازی در فیلم مردی در آتش، که مجبور به یادگیری پیانو شد، به تمرین و یادگیری این ساز نیز ادامه می دهد. خواهر کوچک تر او الی که شباهت بسیاری به وی دارد نیز بازیگر است و درفیلم من سام هستم و سریال ربوده شده نقش کودکی او را بازی کرده است . داکوتا هر چند تا امروز بخت بازی در نقش آلیس در سرزمین عجایب را در یک برگردان تازه تر نداشته، اما سال هاست که در سرزمین عجایب سفر می کند.
__________________

alarm important
قانون جدید :
دوستان علاقه مند به مدیریت حتما باید تعداد پستهایشان بالای 400 باشد .
صفحه کلید فارسی
دوستانی که دارای خط ای دی اس ال هستند و توانایی مدیریت در بخشهای مختلف سایت را دارند از طریق پیام خصوصی اطلاع دهند.ضمنا تعداد پستها ملاک گزینش است
foadunique آفلاین است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiFurl this Post!
پاسخ با نقل قول
کاربر مقابل از foadunique بخاطر پست مفید و زیبایش تشکر کرده است
7 star (05-05-2008)
قدیمی 10-31-2007   #4 (لینک این پست)
مدیریت کل سایت
 
آواتار foadunique
 
تاريخ عضويت: Sep 2007
محل سكونت: زاهدان
پست ها: 5,135
تشکرها (از دیگران): 1,078
تشکر شده 3,632 بار در 1,571 پست
Activity Longevity
8/20 20/20
Today پست ها
5/5 sssss5135
ارسال پيغام Yahoo به foadunique
Red face هديه تهراني از خود ميگويد



این مفصل‌ترین و کامل‌ترین گفت‌وگویی است که هدیه تهرانی از ابتدای شروع کار بازیگری تا امروز انجام داده و تا مقطع پیش از اکران «چهارشنبه‌سوری» را در بر می‌گیرد. به عنوان یکی از پنج برگزیده‌ی بهترین بازیگر زن تاریخ سینمای ایران در کتاب سال بازیگری ۱۳۸۳ مجله‌ی فیلم، در این مصاحبه‌ی چهار ساعته از همه چیز حرف زدیم؛ از روزهاي پيش از سينما، تا چگونگی شروع کارش و فیلم‌ها و فعالیت‌های مختلف و حرف و حدیث‌ها و شایعه‌هایی که همیشه دوروبر اين مهم‌ترین ستاره‌ی مشهور و محبوب سینمای پس از انقلاب وجود داشته است.
از زمان انتشار اين گفت‌وگو تا امروز، طبق آمار غير رسمي!، ده‌ها مجله و سايت و رسانه‌ي مختلف از تمام يا بخش‌هايي از اين گفت‌وگو در قالب‌هاي متنوع و بديع! استفاده كرده‌اند و اگر حوصله‌اي براي پي‌گيري و قانون محكم و قابل اجرايي براي كپي‌رايت وجود داشت، تا حالا بابت انتشار چندباره‌ي اين مصاحبه در جاهاي مختلف ديگر (بدون اجازه و حتي بي ذكر نام) كلي پول به حسابم واريز شده بود.
حالا كه دارم متن كامل اين گفت‌وگوي چهارساعته را به شكل آماده و حروفچيني‌شده روي سايت مي‌گذارم، مطمئن باشيد كه اين آمار غير رسمي چند برابر هم خواهد شد و مي‌تواند ركورد نامربوطي برجا بگذارد: «ركورد بي‌توجهي مطلق به حقوق مولف در ايران».
نيما حسني‌نسب




” با توجه به شيوه خاص ورود شما به سينما، گفت‌وگو را مي‌توانيم از اين‌جا شروع كنيم كه علاقه به بازيگري چه‌قدر در شما ريشه‌دار است؟ اين گرايش به چه زماني برمي‌گردد و اولين مواجهه شما با مفهوم نمايش و نقش بازي‌كردن مال چه دوره‌اي‌ست؟
*هيچ‌وقت به صورت جدي و عاشقانه پي‌گير اين ماجرا نبودم، ولي به‌هرحال برايم جذابيت داشت؛ جذابيتي كه دنياي نمايش به هر شكلش براي همه دارد. گمان كنم كه اين گرايش به صورت خيلي خيلي نامحسوس در پس ذهنم حضور داشت. به اين شكل كه خودم را جاي شخصيت‌هاي فيلم‌هايي كه مي‌ديدم تصور مي‌كردم و بعد از تماشاي فيلم به جاي آن شخصيت‌ها بازي مي‌كردم؛ اين مال دوران بچه‌گي است.
” اين فيلم‌ها را از طريق تلويزيون مي‌ديديد يا سينما مي‌رفتيد؟
*بيش‌ترشان فيلم‌هايي بود كه در سينما مي‌ديديم. پدرم خيلي فيلم مي‌ديد و هميشه مرا با خودش مي‌برد سينما. گفتم كه به صورت جدي پي‌گير اين ماجرا نبودم اما هميشه حسي به من مي‌گفت كه اين اتفاق خواهد افتاد. گاهي هم فكر مي‌كردم براي شروع اين كار به آموزشگاه‌هاي بازيگري و سينمايي بروم ولي اين‌ جور فكرها خيلي كم و گذرا بود. در كنارش كارهاي ديگري هم بود كه انگار همه‌مان در آن دوره‌ها انجامش داده‌ايم؛ مثل تئاترهاي مدرسه‌اي و اين‌جور چيزها.
” پس مي‌شود نتيجه گرفت كه گرايش به بازيگري در شما هم ريشه در گذشته دارد.
*حتماً همين‌طور است. جالب است بگويم كه مادربزرگ من در سي‌سالگي در يك فيلم بازي كرد.
” نام اين فيلم را مي‌دانيد؟
*خودش هم ديگر يادش نيست چه فيلمي بود. گويا كارگردان فيلم از دوست‌هاي خانوادگي ما بوده. در ضمن پدرم هم جسته‌ و گريخته تئاتر كار مي‌كرد و در مجموع از اين فضاها خيلي دور نبودم.
” ماجراي دعوت شما براي بازي در سينما تا به‌حال روايت‌هاي مختلفي داشته و قصه‌هاي مختلفي درباره‌اش نقل مي‌شود. حالا موقعش شده كه از زبان خودتان جزئيات اين دعوت را بشنويم.
*خيلي برايم پيش مي‌آمد كه در كوچه و خيابان شخصي جلوي مرا مي‌گرفت كه دست‌اندركار سينما بود و براي بازي در فيلم دعوتم مي‌كرد. چندتا از آشناها و فاميل‌هاي ما مثل ناصر تقوايي يا اكبر عالمي هم‌ گاهي چنين پيشنهادهايي را مطرح مي‌كردند و خلاصه اين قضيه چندان برايم ناآشنا نبود. اولين‌بار كه به‌طور جدي به بازي در يك فيلم فكر كردم بيست‌سالم بود و ناصر تقوايي قرار بود فيلم چاي تلخ را بسازد، اما فيلم به سرانجام نرسيد. اين درست موقعي بود كه قصد داشتم از ايران بروم و در آلمان در رشته دكوراسيون داخلي ادامه تحصيل بدهم. همه كارهايم را هم كرده بودم و سفرم داشت قطعي مي‌شد. آن دوره مربي شنا بودم و در تابستان 1372 درحالي‌كه دستم هم شكسته بود، رفته بودم فروشگاه «باغ» كه براي كارهاي دكوراسيون حصير بخرم. آقاي شريفي‌نيا و خانم حاجيان هم اتفاقاً آن‌جا بودند. آن‌ها را مي‌ديدم كه از پشت قفسه‌ها با نگاهشان تعقيبم مي‌كنند و مي‌دانستم هر لحظه ممكن است بيايند و بپرسند مي‌خواهي فيلم بازي كني؟ اين اتفاق بارها افتاده بود و با اين حس و نوع نگاه‌ها آشنا بودم. به‌هرحال چند لحظه بعد خانم حاجيان جلو آمد و پرسيد شما تهران زندگي مي‌كنيد؟ جواب دادم بله و بعد گفت به بازيگري علاقه داريد؟ گفتم نه، چون آن زمان سينماي ايران را خيلي دوست نداشتم و بازيگري هم طبعا جذابيت چنداني برايم نداشت.


” احتمالاً يكي از دلايلش اين بوده كه كارهاي مهاجرت و ادامه تحصيلتان هم درست شده بود.
*البته آن موقع هنوز قطعي نشده بود، اما داشتم ماجرا را پي‌گيري مي‌كردم. به‌هرحال جواب منفي دادم، اما خانم حاجيان و آقاي شريفي‌نيا با دوست من و مادرش كه همراهم بودند صحبت كردند و شماره تلفنشان را گرفتند و از طريق آن‌ها تماس‌هاي بين ما شروع شد. در يكي از همين تماس‌ها بود كه دعوت شدم به دفتر هدايت‌فيلم براي فيلم روز واقعه. آن‌جا از من تست لباس و گريم گرفتند. يك متن هم دادند كه بخوانم و تست صدا و بيان گرفتند.
” يادتان هست چه متني بود.
* فقط مي‌دانم تكه‌اي از يك كتاب بود. بعد فيلم‌نامه روز واقعه را دادند بخوانم. موقع خواندن فيلم‌نامه ديدم راحله نقش خيلي كوتاهي است كه هيچ كار خاصي جز چندتا بله و خير نمي‌كند و بيش‌تر يك تيپ ساده است تا شخصيت. به همين دليل جواب منفي دادم، چون فكر مي‌كردم ورود به دنياي سينما و بازيگري مسائلي با خودش همراه مي‌آورد كه حضور اول آدم بايد ارزشش را داشته باشد و شروع جدي‌تري لازم دارد. مي‌دانستم كه قدم گذاشتن به اين دنيا ممكن است تمام زندگي‌ام را تحت‌الشعاع قرار بدهد و زير و رو كند. پس اولين نقش بايد ارزش اين ريسك را مي‌داشت. بعدش هم كه صحبت‌هاي مالي و رقم دستمزد پيش آمد و ديدم از همين كار فعلي خودم بيش‌تر از اين حرف‌ها درمي‌آورم.
” براي آن نقش چه‌قدر مي‌خواستند دستمزد بدهند؟
* فكر كنم حدود صد هزار تومان! به‌هرحال قبول نكردم و اين ماجرا تمام شد اما عكس‌ها و تست‌هايي كه ازم گرفته بودند آن‌جا ماند. مدتي گذشت و من نزديك رفتن به آلمان بودم كه تصادف خيلي بدي كردم و حتي مدتي رفتم...
” به حالت اغما رفتيد؟
*نه، رسماً مُردم! گويا حدود هفت‌هشت‌دقيقه‌اي در اين دنيا نبودم.
” يعني تجربه Nde (تجربه‌اي نزديك مرگ) داشتيد؟
*بله. حدود شش ماه در بيمارستان بستري بودم و در اين فاصله دوستان براي فيلم بودن يا نبودن دنبال بازيگر مي‌گشتند. آقاي رضا رخشان كه آن موقع از من عكس گرفته بود، همه بيمارستان‌ها را سر زده بود، اما چون به نام مادرم بستري بودم، نتوانسته بودند پيدايم كنند. بعد از تصادف مدتي با عصا و واكر راه مي‌رفتم و به‌خاطر اثر داروهاي مختلف چيزي حدود پانزده كيلو هم اضافه‌وزن پيدا كرده بودم، اما در هر صورت دوباره مشغول كارهاي قبلي خودم شدم، تا اين‌كه خانم آناهيتا همتي كه در شهرك اكباتان همكلاس بوديم، براي تست بازيگري به دفتر آقاي مهرجويي رفته بود و وقتي در پرسش‌نامه آدرس محل زندگي‌اش را نوشته بود، از او سؤال كرده بودند در شهرك اكباتان دختري به نام هديه مي‌شناسي؟ او جواب داده بود كه سه تا هديه مي‌شناسم؛ چون ما سه تا هديه بوديم كه در مدرسه در يك ميز مي‌نشستيم. خلاصه از اين طريق دوباره با من تماس گرفتند و قراري گذاشتيم براي فيلم ليلا كه آن موقع اسمش يك داستان واقعي بود. رفتم آن‌جا و آقاي مهرجويي درباره فيلم حرف زدند و سناريو را تعريف كردند، اما قصه فيلم را دوست نداشتم و قبول نكردم. البته آن موقع عقلم نمي‌رسيد و شايد به خاطر اعتبار و اسم آقاي مهرجويي بايد قبول مي‌كردم، اما اين مضمون كه مردي مي‌خواهد زن بگيرد چون همسرش نازاست برايم قابل هضم نبود و فكر مي‌كردم اصلا چرا بايد چنين موضوعي را مطرح كرد.


” يعني با داستان فيلم مشكل ايدئولوژيك داشتيد؟
*بله. آقاي مهرجويي چندتا عكس گرفتند و بعد پرسيدند چرا اين‌قدر چاق شده‌اي؟ توضيح دادم كه تصادف كردم و اين اضافه وزن مال كُرتُن است و به‌زودي وزنم به حالت قبل برمي‌گردد. به‌هرحال نقش ليلا را هم قبول نكردم. از دفتر ايشان كه آمدم بيرون، به فاصله چند ساعت آقاي رخشان تماس گرفتند و گفتند بايد شما را ببينم. وقتي به ديدن‌شان رفتم گفتند خيالم راحت شد، چون فكر مي‌كردم يا دست و پا نداري يا چشمت كور شده است! وقتي ديدند اتفاق خاصي نيفتاده و نقص عضوي پيدا نكرده‌ام با آقاي عياري قرار گذاشتيم و قصه بودن يا نبودن را تعريف كردند و از قصه خوشم آمده پذيرفتم.
” خدا را شكر كه بالاخره يك فيلمنامه مورد پسندتان واقع شد!
* يواش‌يواش قرارها جدي‌تر شد و شروع كردم به تحقيق درباره فيلمنامه و صحبت با بيماران قلبي و... اين پروسه دو سال طول كشيد و من هم خيلي با شرايط و جو سينماي ايران آشنايي نداشتم تا بدانم دوستان چه‌قدر به هم لطف دارند و چه‌طور زيرآب همديگر را مي زنند و اين داستان‌ها! مدام مي‌شنيدم كه اين فيلم پروانه ساخت ندارد و به مرحله توليد نخواهد رسيد و حتي يكي از دوستان نزديكم گفت از خود آقاي عياري شنيده كه ساخت فيلم منتفي شده، اما ظاهراً همه اين‌ها شايعه بود و پشت پرده داشت اتفاق‌هاي ديگري مي‌افتاد و من هم از اين ماجراها به‌شدت دل‌خور و عصباني شدم و از اين موضوع ناراحت بودم كه چرا به من نگفتيد. در همين فاصله آقاي سامان مقدم از دفتر آقاي كيميايي با من تماس گرفته بودند و چون اسم ايشان را نشنيده بودم فكر كردم براي كارهاي ساختماني تماس گرفته‌اند. زنگ زدم به آقاي مقدم كه ببينم كارشان در چه ارتباطي بوده و ايشان همان‌جا گوشي را دادند به آقاي كيميايي و صحبت فيلم‌نامه سيب سرخ حوا پيش آمد كه آن موقع قرار بود آقاي كيميايي بسازدش و فيلمنامه‌اش با فيلمي كه بعدها براساس آن ساخته شد خيلي فرق مي‌كرد. به‌هرحال آقاي كيميايي به دلايلي با تهيه‌كننده به توافق نرسيدند و وقتي دوباره مرا خبر كردند، قرار بود آقاي سعيد اسدي فيلم را بسازد. در همين فاصله مجددا درگير كارهاي شخصي خودم شده بودم كه يك روز نزديك‌هاي جشنواره فجر آقاي كيميايي تماس گرفتند و گفتند مي‌خواهم فيلم ديگري بسازم كه يك كار خياباني بيست‌روزه است و قرار است بدو بدو و با دوربين روي دست بگيريم. ممكن است خوب بشود و ممكن است بد از كار دربيايد. شخصيت مريم را برايم توصيف كردند و خلاصه قرار شد در فيلم سلطان بازي كنم.
” گويا اين وسط فيلمنامه مي‌خواهم زنده بمانم هم پيشنهاد شده بود؟
*در اين فواصل درباره كارهاي مختلف ديگر صحبت‌هايي مي‌شد، چون ظاهراً عكس‌هاي من پخش شده بود. اما با آقاي عياري براي بودن يا نبودن قول و قرار گذاشته بوديم و ايشان اصرار داشتند نقش آنيك را يك چهره تازه بازي كند. اين بود كه پيشنهاد كارهاي ديگر را قبول نكردم.
” بازي در سلطان ربطي به نام و اعتبار كيميايي داشت؟
*اگر اين‌طور بود كه بايد ليلاي آقاي مهرجويي را هم قبول مي‌كردم. راستش يك دليلش اين بود كه من خيلي به مسائل قديم علاقه دارم؛ بناهاي معماري گذشته و مبلمان و اشياي قديمي و كلا مخالف از بين رفتن اين چيزها بودم و قصه سلطان هم به اين ماجراها مربوط مي‌شد. البته آن موقع فيلم‌نامه كاملي در كار نبود و در طي كار شكل گرفت، اما زمينه ماجرا را دوست داشتم.
” موقع بازي در سلطان، موضوع چه‌قدر برايتان جدي بود و چه احساسي نسبت به بازيگري داشتيد. به عنوان شروع دوره‌اي تازه در زندگي بهش نگاه مي‌كرديد كه آينده و مسير زندگي‌تان را شكل خواهد داد يا صرفا برايتان يك تجربه تفنني و كار فرعي بود؟
* بيش‌تر حكم يك كار كناره را در مسير كارهاي ديگرم داشت. شايد تا حدودي هم توي ذوقم خورد، چون سلطان يك توليد سريع و خاص بود. اصولاً تصور متفاوتي از كار سينمايي داشتم و با خودم فكر مي‌كردم مگر مي‌شود اين طوري و به اين سرعت فيلم ساخت؟ خلاصه انتظار ديگري داشتم. موقع نمايش فيلم هم خوشحال و راضي نبودم، نه از خودم و نه از هيچ چيز ديگر. در مجموع نمي‌شود گفت كه حساب خاصي روي بازيگري باز كرده بودم و نمي‌دانستم چه‌طور مي‌شود؛ البته هنوز هم نمي‌دانم چه پيش خواهد آمد.
” اولين پلاني كه جلوي دوربين بازي كرديد يادتان هست؟
*پلان اول روي سايد‌كار كنار آقاي عرب‌نيا بود. سايد‌كار را گذاشته بودند روي كفي و مي‌خواستند توشات بگيرند؛ كادر بسته شد و آقاي كيميايي گفتند صدا، دوربين، حركت... بعد من كات دادم و پرسيدم بايد چه بگويم؟ آخر هيچ ديالوگي به من داده نشده بود!
” اولين‌بار كجا تصوير خودتان را روي پرده ديديد و چه احساسي داشتيد؟
* در سينما آزادي. خيلي از خودم بدم آمده بود.
” همان حس هميشگي آدم موقع اولين مواجهه با تصوير و صدايش بود يا از محصول نهايي و نقش خودتان در فيلم بدتان آمد؟ فكر مي‌كرديد آن شروع جدي و قابل‌قبولي كه به خاطرش چندتا فيلمنامه را نپذيرفتيد و مدتي ورودتان را به سينما به تأخير انداختيد، با سلطان تحقق پيدا كرده است؟
*به‌هرحال فيلم را دوست نداشتم. لحظه‌ها و ديالوگ‌هاي خوبي درش پيدا مي‌شد، اما كليتش رضايتم را جلب نكرد. بار اول كه فيلم را ديدم مدام حواسم مي‌رفت پي خاطرات و اتفاق‌هاي پشت صحنه. هنوز هم هميشه بار اولي كه فيلم‌هايم را مي‌بينم بيش‌تر ياد حوادث و خاطرات موقع فيلم‌برداري مي‌افتم. دفعه اول كه خودم را روي پرده ديدم مي‌خواستم بروم زير صندلي قايم شوم و با خودم مي‌گفتم واي، چه‌قدر فاجعه‌ام! اين احساس هنوز هم وجود دارد و فرق چنداني نكرده است.
” چون گرايش و اشتياق جدي و ريشه‌داري نسبت به بازيگري نداشتيد، به نظر مي‌آيد با اين توصيف‌ها بايد قيد اين كار را مي‌زديد و برمي‌گشتيد سراغ كارهاي قبلي، اما با فاصله كمي فيلم بعدي‌ را بازي كرديد. دليل و انگيزه‌تان براي ادامه‌ بازيگري ــ با وجود تجربه نه‌چندان دلچسب اوليه ــ چه بود؟
*بعد از سلطان مدتي كارهاي قبلي را ادامه دادم و در اين فاصله پيشنهادهايي براي بازي داشتم. حقيقتش را بخواهيد بيش‌تر برايم مثل يك‌جور «بازي» و تجربه تازه بود. فكر مي‌كردم حالا كه اين‌جوري فيلم مي‌سازند، چرا من نبايد در آن‌ها بازي كنم! اين دنياي تازه به‌هرحال وسوسه‌انگيز بود، اما هميشه مي‌گفتم هرجا نخواستم ادامه‌اش بدهم، به آساني مي‌شود رهايش كرد. در يك كلام سينما برايم جذاب بود و نبود. موقع بازي در غريبانه هم اين حس غيرجدي‌بودن كار ادامه داشت.
” مقطعي يا لحظه‌اي را در ذهن‌تان داريد كه بگوييد بازيگري از آن‌جا براي‌تان جدي شد؟
* بسته به اين است كه جدي‌شدن را به چه مفهومي درنظر بگيريم. به‌هرحال تحصيلات آكادميك يا تجربه‌اي در اين زمينه نداشتم، بنابراين در ابتدا هيچ‌وقت نمي‌تواست برايم جدي شود. وقتي وارد كار سينما شدم احساس كردم شرايط مناسبي فراهم شده كه آن آموزش‌ها و ميل و اشتياق به بازيگري را از همان‌جا شروع كنم.
” يعني پشت صحنه فيلم‌ها را در حكم دانشكده و كلاس بازيگري و آمزشگاه سينما فرض گرفتيد.
*آره، برايم چنين حالتي داشت. بعد از بازي در قرمز قضيه برايم جدي‌تر شد و گفتم با اين روش اين‌قدر مي‌توانم جواب بگيرم. به همين دليل موقع اكران قرمز رفتم انگلستان تا در رشته دراما ادامه تحصيل بدهم و اين كار را به صورت جدي‌تر و آكادميك شروع كنم و جلو بيايم. اين انگيزه جدي بود، چون هميشه در زندگي وسوسه تجربه كارهاي تازه و مختلف را داشتم و هيچ‌وقت نتوانستم تصميم بگيرم كه چه كاري را بهتر و جدي‌تر و درست‌تر مي‌توانم انجام بدهم، چون كارها و رشته‌هاي زيادي را دوست داشتم و دلم مي‌خواست تجربه‌شان كنم. بازيگري بيش‌تر از بقيه كارها اين انگيزه دروني مرا پوشش مي‌داد و ميل و شيطنت دائمي‌ام را به از اين شاخه و آن شاخه پريدن مهار مي‌كرد. دنياهاي جديدي كه دوست داشتم تجربه‌شان كنم، در داستان‌ فيلم‌ها و فضاي پشت صحنه سينما، وجود داشت. با اين انگيزه از ايران رفتم كه به شكل جدي اين رشته را ادامه بدهم. بعد از مدت كوتاهي برگشتم تا كارهايم را انجام بدهم و برگردم، اما متأسفانه ماندگار شدم.
” نكند دوباره تصادف كرديد؟!
*نه، خوشبختانه تصادف نكردم. صحبت كارهايي شد و خيلي جدي اصرار داشتند كه در اين كارها حضور داشته باشم.

” اين صحبت‌هاي جدي و اصرارها براي بازي در سياوش بود؟
* البته آن موقع فيلم سياوش در كار نبود و قرار بود فيلم‌نامه سربازان سپيد ساخته شود كه فيلم‌نامه خوبي بود، اما بعدها به ساخت سياوش منتهي شد.
” سيمرغ بلورين زودهنگامي كه براي قرمز گرفتيد، چه‌قدر در جدي‌شدن بازيگري و تصميم‌تان براي ادامه اين مسير مؤثر بود؟ كلاً تصورتان درباره جايزه بازيگري آن‌هم در آن مقطع چه بود؟
* قبل از گرفتن جايزه كارهاي مهاجرتم تمام شده بود و مي‌خواستم بروم، ابداً هم انتظار نداشت جايزه بگيرم. قبول دارم كه جايزه چيز باارزشي است، اما خيلي برايم تعيين‌كننده و دغدغه نبود. قطعاً هر كسي دوست دارد يك روز تا مرز دريافت اسكار هم برود، اما جايزه صرفاً نوعي تشويق و كمك براي ادامه‌دادن است. به‌هرحال بازيگري را به نيت جايزه شروع نكرده بودم كه موقع گرفتنش اتفاق خاصي برايم بيفتد.
” طبعاً استقبال عمومي و توفيق تجاري فيلم‌هاي اول شما و جايزه‌اي كه گرفتيد باعث شد تا با پيشنهادها و فيلمنامه‌هاي زيادي براي ادامه كار مواجه شويد. تعدد پيشنهادها هم حُسن‌اش اين است كه امكان گزينش پيش مي‌آورد. آن موقع ملاك و معيارهاي خاصي داشتيد كه براساس آن‌ها فيلم‌هايتان را انتخاب كنيد؟ مؤلفه‌هايي كه دنبالش مي‌گشتيد بيش‌تر به خود قصه و شخصيت‌ها مربوط بود يا عوامل توليد فيلم و شرايط ديگر در اين گزينش‌ها دخيل بود؟
*فكر كنم از كاراكترهايي كه بازي كردم مشخص مي‌شود دنبال چه ويژگي‌هايي مي‌گشتم.
”اتفاقا من هم مي‌خواهم به اين قضيه برسيم كه آيا پرسوناي سينمايي هديه تهراني و اشتراك‌ها و شباهت‌هاي آشكار ميان شخصيت‌هايي كه بازي كرده‌، از روي تصميم شخصي و خودآگاهانه بوده است؟
*تقريباً همين‌طور است. اولش احساس مي‌كردم ترجيح مي‌دهم فاصله بين شخصيت واقعي خودم و نقش‌هايي كه بازي مي‌كنم زياد نباشد و در ضمن در فيلم‌هايي كه از سينماي ايران مي‌ديدم، از اين‌جور كاراكترهاي زن خبري نبود.
” ‌شايد ناخودآگاه نگران بوديد كه ممكن است از پس ايفاي نقشي دور از روحيه و شخصيت واقعي خودتان برنياييد.
* نه، راستش را بخواهيد فكر مي‌كردم اين جور نقش‌ها مي‌تواند طرح تازه‌اي باشد. البته اين تصميم خيلي قاطع و مشخص و از پيش ‌تعيين‌شده نبود، ولي سرِ كارهاي مختلف به اين شباهت‌ها و اشتراك‌ها فكر مي‌كردم. مثلاً موقع بازي در قرمز با آقاي جيراني بحث مي‌كردم كه چون اين زن در فيلم‌نامه شخصيتي امروزي دارد، در صحنه دادگاه كه خواهرشوهرش داد و بيداد مي‌كند و به او سيلي مي‌زند، نبايد با سيلي جوابش را بدهم، چون تفاوت طبقه و تمايز منش و رفتار بين اين دو زن بايد با همين چيزها مشخص شود. طبق فيلم‌نامه من هم بايد داد مي‌زدم و جواب سيلي‌اش را مي‌دادم، اما فكر مي‌كردم اگر من جاي اين زن بودم هيچ‌وقت چنين كاري نمي‌كردم. تمام اين پروسه در فيلم‌ها يك‌جور كشف و شهود بود كه هم خودم را كشف مي‌كردم و هم دنياي اطرافم را بهتر مي‌شناختم. اوج اين جدي‌شدني كه دنبالش مي‌گرديد، موقع شوكران به‌وجود آمد.
” معمولاً اين اعتماد به نفس براي اصلاحات اين‌چنيني در فيلمنامه و بحث كردن با كارگردان بين بازيگران تازه‌كار كم‌تر ديده مي‌شود. مي‌شود اين‌طور نتيجه گرفت كه شايد جدي‌نبودن و عدم دلبستگي به بازيگري، زمينه و مجوز چنين كارهايي را ايجاد مي‌كرده است؟ كسي كه خيلي به ادامه كاري به هر قيمت راغب و علاقه‌مند باشد، ممكن است محتاطانه‌تر برخورد كند تا بتواند در اين حرفه بماند و جا پايش را محكم كند و معمولاً فضاي سينماي ايران هم چندان ظرفيت و تمايلي براي اين‌جور دخالت‌ها و تغييرات ــ آن‌هم از سوي بازيگران تازه‌وارد ــ نشان نمي‌دهد. اين احتمال را قبول داريد يا فكر مي‌كنيد اين برخوردتان ريشه در چيزهاي ديگري داشته است؟
* طبعا بخشي از اين روحيه‌ به شخصيت و نوع تربيت خانوادگي‌ برمي‌گردد. من از سيزده‌سالگي مستقل بودم، كار مي‌كردم و در اجتماع فعال بودم. اين را مديون خانواده‌ام هستم كه مرا به اين سمت‌ و سو سوق دادند كه استقلال داشته باشم و آزادانه عمل كنم و تصميم بگيرم. در جامعه ما براي زن‌ها مسائل و خطرات مختلفي پيش مي‌آيد و بايد هميشه مسلط و آماده جنگيدن و مقابله باشي تا بتواني حق‌ات را بگيري و راه‌ات را درست بروي. نوع تربيت اجتماعي من جوري بوده كه بتوانم حرفم را بزنم و خواسته‌ام را اعلام كنم. نمي‌دانم اين اسمش اعتماد به نفس است يا هر چيز ديگر، اما هميشه اين كار را خوب بلد بوده‌ام؛ چه در سينما و چه زندگي عادي.
* اين روحيه و شيوه برخورد در فضاي جامعه و سينماي ايران به دردتان خورده و جواب داده است؟ اين جور برخوردها ممكن است به بي‌تفاوتي نسبت به كار و يا تفرعن تعبير شود و مانع ادامه راه باشد.
”خُب خيلي مواقع هم پيش آمده كه از قبول و انجام كارهايي آزار ديده‌ام و به شعور ذاتي‌ام برخورده، اما در نهايت مجبور شده‌ام به آن كارها تن بدهم و قبولشان كنم، اما مطمئن باشيد در همه موارد تا جايي كه مقدور بوده جنگيده‌ام. نكته ديگر اين‌كه هر كاري را كه قرار است انجام بدهم ــ حتي اگر در حد خريدن نان از سر كوچه باشد ــ بايد با جان و دل و رغبت به طرفش بروم. زندگي و كار برايم همان‌قدر جدي است كه جدي نيست. اگر كاري را دوست نداشته باشم، نمي‌توانم انجامش بدهم و درست از پس‌اش بربيايم. چيزي كه دنبالش مي‌گرديد، شايد يك‌جور تن‌ندادن به قدرت باشد، نه اهميت‌ندادن به كاري كه دارم انجام مي‌دهم؛ چه در زندگي و چه در سينما.
” اين تعلق‌خاطر و انتخاب‌هايتان براي نمايش و ارائه شخصيت‌هاي زن مستقل امروزي از كجا مي‌آيد؟ اگر در اين‌باره بيش‌تر توضيح بدهيد زمينه‌هاي شكل‌گيري و ريشه‌هايش پيدا مي‌شود.
”اول اين‌كه اعتقاد شخصي‌ام اين است كه اساساً زن‌هاي ما چنين شخصيتي دارند. شايد بگوييد اين‌جور شخصيت‌ها در اكثريت نيستند، اما به‌هرحال گروهي وجود دارند كه اين‌گونه زندگي مي‌كنند. جامعه ما تا حد زيادي روي دوش زن‌ها مي‌گردد و زنان ايراني چه در محيط خانه و چه در اجتماع قدرت زيادي دارند؛ از كدبانويي و مديريت منزل و تربيت بچه‌ها و اداره‌كردن شوهر تا مشاغل و امور خارج از خانه و حضور در فعاليت‌هاي اجتماعي. هميشه زن‌هاي مستقل زيادي دوروبرم مي‌ديدم و اين منش و رفتار را از آن‌ها ياد گرفته‌ام. اصلاً سيستم اجتماع امروز ما زن را مجبور مي‌كند كه اين‌طورعمل كند. زن در فرهنگ ايراني نقش و تأثير مهمي داشته و اين حضور روز به روز دارد پررنگ‌تر مي‌شود. من هم در خانواده‌اي مملو از زنان اين‌چنيني رشد كرده‌ام و فكر مي‌كنم چرا نبايد چنين تصويري از زن‌هاي ايراني در سينما عرضه شود؟
” اميدوارم همين‌طور كه جلو مي‌رويم، حرف‌هاي‌تان به جايي نرسد كه به اين نتيجه برسيم هديه تهراني گرايش‌هاي فمينيستي دارد و دارد از اين موضع صحبت مي‌كند.
*ابداً اين‌طور نيست. هيچ‌جور گرايش فمينيستي ندارم و اين بحث‌ها و ايسم‌ها را خيلي نمي‌فهمم و دنبالش نيستم. حرف من خيلي ساده است؛ مي‌گويم اين شكل از حضور زنانه در جامعه وجود دارد و خوب است كه در سينما هم نمايش داده شود. اصلاً هم به اين حرف‌ها عقيده ندارم كه زن در جامعه ايران تحت ظلم و ستم و فشار قرار گرفته. درست است كه يك سري قوانين دست‌وپاگير مثل طلاق يا مجموعه‌اي از تعصبات و فرهنگ‌هاي قومي و قبيله‌اي و سنتي گاهي باعث آزار زن‌ها مي‌شود، اما اين صرفا ربطي به ايران يا هيچ منطقه‌ خاصي نيست و در آمريكا و اروپا هم به شكل‌هاي مختلف ديده مي‌شود.
” با اين توصيف‌ها و ملاك‌هايي كه براي گزينش و ارائه نقش‌هاي سينمايي‌تان داريد، سيما رياحي شوكران يك شاه‌نقش بوده است. وقتي فيلم‌نامه را خوانديد و متوجه اين تمايز و ويژگي‌هاي منحصر به‌فرد شخصيت و فيلم‌نامه شديد، چه حسي داشتيد؟
*دقيقاً همين‌طور است. از پيشنهاد بازي در شوكران خيلي خوشحال شدم، بيش‌تر به اين دليل كه اغلب در مواجهه با اظهارنظرهاي ديگران به اين نتيجه مي‌رسيدم كه بازي در قالب چنين شخصيت‌هايي مي‌تواند تصور حذف ويژگي‌هاي خاص زنانه را ايجاد كند. گاهي مي‌شنيدم كه اين شخصيت‌ها بيش‌تر مردانه است يا زنانگي‌اش تحت‌الشعاع حس استقلال و منش خاص اين كاراكترها قرار گرفته. شايد تضاد حرف‌ها و عقايد من با تئوري‌هاي فمينيستي در همين باشد كه فكر مي‌كنم زن در وهله اول بايد زن باشد، با تمام ويژگي‌ها و شرايطي كه مي‌دانيم؛ اين‌كه گاهي مجبور مي‌شود پا به پاي مردها حركت كند، دليل حذف زنانگي و جذابيت‌ها و لطافت‌هاي آن نيست، اما مي‌تواند به همان اندازه قدرتمند و تأثيرگذار هم باشد. اين ويژگي و عمق شخصيت در فيلم‌نامه شوكران وجود داشت و ريشه‌هايش در متن فيلمنامه مشخص شده بود؛ تصويري از يك زن مستقل امروزي با حضور اجتماعي قوي كه همان‌قدر هم مي‌تواند ظريف و شكننده باشد.
” به نظر مي‌رسد براي اين موقعيت ويژه، كوشش و اهميت ويژه‌اي قائل شديد و در يك كلام بيش‌تر به آن دل داديد؛ لااقل تمايز و برتري شوكران در كارنامه بازيگري شما اين احساس را ايجاد مي‌كند.
* طبيعي است هر چيزي كه جذابيت بيش‌تري برايم داشته باشد، علاقه و اهميت بيش‌تري را مي‌طلبد. در شوكران هم به دليل قصه و نوع شخصيت‌پردازي و حضور آقاي افخمي همه‌چيز جذاب بود و بنابراين بيش‌تر انرژي مي‌گذاشتم و بيش‌تر دوستش داشتم. اغلب كارها به شكل عادي و روتين پيش مي‌رود و چيز زيادي نمي‌دهي و در مقابل چيزي هم به دست نمي‌آوري، اما بعضي وقت‌ها كاري پيش مي‌آيد كه زمينه اين بده‌بستان‌ها را دارد و خُب، به نتايج جذاب‌تري هم ختم مي‌شود.
” نقش سيما رياحي شوكران در جنس بازي و كاراكترهاي موردعلاقه شما يك نقطه عطف بود كه بحث قبلي ما را هم به سرانجام معقولي رساند. اگر موافقيد برويم سراغ موضوع‌هاي ديگر؛ قبول داريد كه يكي از دلايل گرايش و دنبال‌كردن مقوله بازيگري، تمايل شما به ماجراجويي و كنجكاوي است؟
*بله، كاملاً.

”همين حس ماجراجويي و كنجكاوي پاي شما را به خرابه‌هاي زلزله بم و بغداد و افغانستان و كردستان عراق هم مي‌كشاند، درحالي‌كه يك ستاره ــ بازيگر در چنين شرايطي مي‌تواند زندگي آرام‌تر و كم‌خطرتري در پيش بگيرد. شايد به نظر محافظه‌كارانه باشد، اما طبعاً متعادل‌تر و مطمئن‌تر به نظر مي‌رسد. چه حسي شما را از اين آرامش و اطمينان به سمت ريسك و ماجراجويي‌هاي آن‌چناني مي‌برد؟ واقعاً جذابيت خاصي در زندگي معقول و مرسوم ــ مثل بعضي بازيگرها و ستاره‌هاي ديگر ــ نمي‌بينيد كه سر از اين جاها درمي‌آوريد؟!
*هرجا ردي از ماجراجويي و موقعيت مشاهده و تجربه چيزهاي بكر و تازه باشد، اين ريسك را با جان و دل مي‌پذيرم و مي‌روم. ورودم به سينما و دنياي بازيگري هم مي‌توانست خيلي بيش‌تر از چيزهاي ديگري كه مثال مي‌زنيد اين خطر و ريسك را داشته باشد. هميشه فكر مي‌كنم بهتر است بروم و اتفاق‌ها و ماجراهاي مختلف را از نزديك لمس كنم، چون آدم ممكن است در آرامش خانه هم ناگهان بيفتد و بميرد. از شنيدن اخبار و تماشاي تصاوير حوادث مختلف نمي‌شود به تجربه تازه‌اي رسيد و از طرف ديگر ممكن است امكان و موقعيت لمس اين‌جور چيزها در طول عمر انسان پيش نيايد. پس وقتي از وجود اين اتفاق‌ها در طول زندگي‌ باخبر مي‌شوم، ترجيح مي‌دهم در آن شركت داشته باشم.اين‌جاست كه ديگر هيچ‌گونه فايل محافظه‌كاري در ذهنم ندارم.
” از اين حضور و لمس و تجربه اين‌جور اتفاق‌ها چه چيزي عايدتان مي‌شود؟
* خيلي چيزها.
” خيلي‌چيزها كه خيلي جواب كلي و گنگي است. مي‌شود اين خيلي چيزها را توضيح داد يا نه؟ سؤال ديگر اين‌كه اگر هنوز دكوراتور ساختمان بوديد يا مثل قبل در كار صادرات ــ واردات فعاليت مي‌كرديد، همان روزهاي اول به بم مي‌رفتيد يا مثلاً در كردستان عراق حاضر مي‌شديد؟
*حتماً مي‌رفتم. من هيچ‌كدام از اين كارها و سفرها را به عنوان بازيگر انجام نمي‌دهم.
” ولي به‌هرحال از بين اين همه آدم كه بعد از زلزله بم به آن‌جا سفر كردند، عكس و خبر بازيگرها و ورزشكاران و افراد مشهور تيتر مي‌شود و وجه خبري و جذاب پيدا مي‌كند؛ اين موضوع مي‌تواند عامل موثري باشد.
*باور مي‌كنيد اگر بگويم ترجيح مي‌دادم كسي از رفتن من به اين‌جور جاهاخبردار نشود؟ اين در معرض خبرسازي بودن به‌هر شكلش تا حد زيادي زندگي آسوده و راحت را از آدم مي‌گيرد. در عوض آن‌همه آدم‌ عادي كه به بم رفتند و عكس و خبرشان پررنگ نشد، به‌راحتي مي‌توانند در خيابان قدم بزنند، به كافه و رستوران بروند و كارهاي شخصي‌شان را انجام بدهند.
” نگفتيد آ